×
×

دستانی که رویا می‌دوزند؛ قصه امید یک مادر شیروانی

  • کد نوشته: 405165
  • ۱۶ دی
  • 6 بازدید
  • ۰
  • دستانی که رویا می‌دوزند؛ قصه امید یک مادر شیروانی هر بخیه‌ای که «صفورا صفایی» بر چرم می‌زند، فریاد خاموش یک مادر است که می گوید تسلیم نشده و معجزه‌ای به نام امید می‌آفریند و به دیگران می‌آموزد که هیچ رویایی دست‌نیافتنی نیست. در دل کوهستان‌های شیروان، جایی که باد سرد زمستان از میان کوچه‌های خاکی […]

    دستانی که رویا می‌دوزند؛ قصه امید یک مادر شیروانی
  • اندیشه شیروان

    دستانی که رویا می‌دوزند؛ قصه امید یک مادر شیروانی
    هر بخیه‌ای که «صفورا صفایی» بر چرم می‌زند، فریاد خاموش یک مادر است که می گوید تسلیم نشده و معجزه‌ای به نام امید می‌آفریند و به دیگران می‌آموزد که هیچ رویایی دست‌نیافتنی نیست.

    در دل کوهستان‌های شیروان، جایی که باد سرد زمستان از میان کوچه‌های خاکی روستای حسین‌آباد می‌گذرد، زنی نشسته است که با دستان پینه‌بسته‌اش، نه تنها چرم می‌دوزد، بلکه رویاهای یک خانواده را به هم وصل می‌کند.

    صفورا صفایی نامش است، مادری که روزی تنها برای فراموشی غم‌های روزگار، پای کلاس چرم‌دوزی نشست، اما امروز الگوی امید برای ده‌ها زن دیگر شده است.

    سال ۱۴۰۰ بود که صفورا با قدم‌هایی آهسته و دلی پر از تردید، راهی کلاس‌های آموزشی بسیج شد. «فقط می‌خواستم وقتم را پر کنم»، این جمله‌ای است که او با لبخندی غمگین به یاد می‌آورد.

    اما تقدیر چیز دیگری رقم زده بود. همان روزهایی که انگشتانش برای اولین بار با چرم آشنا شدند، انگار دلش هم با امیدی تازه آشنا شد. چرم سخت بود، دوختن آن دشوار، اما برای زنی که سال‌ها سختی کشیده بود، هیچ چیز دشوارتر از زندگی بی‌امید نبود.
    وقتی دستان یک مادر، کارخانه امید می‌شود

    پس از ماه‌ها تلاش و شب‌های بی‌خواب، اولین کیف چرمی صفورا آماده شد. ساده بود، شاید کامل هم نبود، اما برای او گرانبهاترین اثر هنری جهان بود.

    آن کیف را به یکی از دوستانش هدیه داد و وقتی چشمان او از خوشحالی برق زد، صفورا فهمید که راه درستی را انتخاب کرده است. سفارش‌ها یکی یکی آمدند، ابتدا از همسایه‌ها، بعد از شهر، و حالا از استان‌های دور دست.

    هر بار که یک کیف تحویل می‌دهم، انگار قطعه‌ای از قلبم را هم می‌دهم»، صفورا می‌گوید در حالی که نگاهش به دستان خسته‌اش است.

    دستانی که حالا نه تنها برای او، بلکه برای آینده فرزندانش و رویاهای بانوان دیگر روستا هم کار می‌کنند. او رویایی بزرگ‌تر دارد، رویای یک کارگاه کوچک که در آن بانوان دیگر هم بتوانند مثل او با دستان خود، سرنوشت خود را بسازند.
    مسیری پرفراز و نشیب

    اما راه صفورا هموار نیست. قیمت چرم و ابزار کار هر روز بالاتر می‌رود و او با نگرانی به آینده نگاه می‌کند.

    «گاهی فکر می‌کنم نمی‌توانم ادامه بدهم، اما بعد به چشمان فرزندانم نگاه می‌کنم و می‌دانم که نباید تسلیم شوم»، این جمله‌ها را با صدایی لرزان می‌گوید، اما در نگاهش عزمی راسخ موج می‌زند.

    حالا صفورا منتظر تسهیلات بسیج سازندگی است، تسهیلاتی که می‌تواند رویایش را به واقعیت تبدیل کند. او می‌خواهد نشان دهد که یک زن در دل کوهستان هم می‌تواند کارآفرین باشد، می‌تواند الگو باشد، می‌تواند به دیگران امید داد.

    در روستای حسین‌آباد، در خانه‌ای ساده، زنی نشسته است که با هر بخیه‌ای که می‌زند، پیامی به همه زنان دنیا می‌فرستد: «هرگز تسلیم نشو، چون دستان تو می‌توانند رویا بدوزند».

    اخبار مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *